| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 7
بازدید ماه : 7
بازدید کل : 13486
تعداد مطالب : 21
تعداد نظرات : 41
تعداد آنلاین : 1
Template By: NazTarin.com
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان نت نامه و آدرس bamzi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
بالاخره روزمود فرارسید شب قبلش منو فاطمه جان تاصبح خوابمون نبرد وصبح هم قبل رفتن به بیمارستان یه باردیگه تمام لوازم ومدارک لازمو چک کردیم وجندتا عکس یادگاری هم از آخرین لحظه های 2نفری بودنمان گرفتیم صبح ساعت 10به اتفاق خواهرم سمیرا به سمت بیمارستان به راه افتادیم اوسط مسیر بودیم که مادر خانوم مهربونم تماس گرفت واصرار داشت همراهمان باشد شدیم 4نفر رفتیم به سمت بیمارستان سیدالشهدا تو گلوبندک تهران جای شلوغ و پر ترافیکی بودرفتیم
وبخاطر همین اونجا منطقه طرح بود به ناچار ماشین توخیابون قزوین داخل پارکینگ گذاشتم وتابیمارستان باآژانس رفتیم وارد بیمارستان شدیم کارهای اولیه راانجام دادیم .ساعت 12 فاطمه با یه همراه یعنی خواهرم به بخش سزارین در طبقه 5 رفتند تاکارهاش انجام بشه وماهم تو سالن انتظار نشسیم چون بغیر یه همراه به کسی اجازه نمیدادن که همراه بیمار باشه
.
تااینکه ساعت 2 شد وزمان ملاقات عمومی همه باگل شیرینی وارد بیمارستان می شدن ماهم رفتیم طبقه 5 بخش سزارین . فاطمه تویه اتاق 4تخته بود که همشون شب قبل مادر شده بودن
شور شوق عجیبی تو وجود همراهان میشد دید وقتی فاطمه جان بالباسهای مخصوص بیمارستان دیدم خندیم چون خیلی توش بامزه شده بود
خیلی خوشحال بود وهیچ استرسی نداشت ودائم بهم میگفت امروز ما3نفر میشیم وبالاخره این کادوی خداوند می بینیم
ساعت نزیک 3عصربود که خواهر فاطمه جان خدیجه خانم هم وارد اتاق شد چون قرار نبود بیاد سوپرایز وخوشحال شدیم
فاطمه جان قرار بود.تازه ساعت 5عصر به اتاق عمل بره وتااون زمان باید منتظر میموندیم کم کم ساعت 4 شد ووقت ملاقات تموم شد همه رفتن وما دوباره برگشتیم سالن انتظار... ازین ایجا به بعد دیه زمان برایم به کندی میگذشت ...
مادر خانوم مهربونمم نکاه میکردم چقدر بقراری میکرد تودستش یه تسبیح بود که دایم دعاذکر میگفت وهر از گاهی از مئسول حراست میخواست تماس بگیرد تاببینیم بچه بدنیا اومدیا نه واونم میگفت مادرجان خبرتون میکنیم اگه بچه بدنیا بیاد .
دیکه طاقت نداشتم واقعا ساعت دیگه جلو نمی رفت هنوز ساعت نزدیک 6 عصر بود دیگه هیچ چیز برام مهم نبود فقط فقط دلم میخواست ماد وبچه سالم وسلامت باشن قلبم چنان تندتند میزد که صدای ضرباتش را کاملا احساس میکردم انگار داشت از جاش کنده میشد
سعی کردم باذکر دعا آروم باشم هرچند ظاهرم آرام ودرونم طوفانی بود...
دیکه غروب شده بود وصدای اذان همه جا طنیین انداز شده بود ومادر خانوم مهربم باز درفت سوال کنه که مرد جوان مسئول حراست گفت :مادرجان وقته نمازه شما تابرید نماز بخونید بیاید انشالله نوه تون هم بدنیا میاد ومادر بزرگ میشید ودر ادامه گفت :فکر کنم نوه اول تونه واونم باخنده وبالحن خاصی گفت نوه اولمه .در حالی که بامحمد متین نوه 6 ام محسوب میشه
خلاصه مادرجان رفت وضوه بگیره که نمازشو بخونه
.
هنوز چندقیقه از از رفتن مادرجان نگذشته بود که مرد جوان صدام کرد گفت :تبریک میگم پدر شدی
بله ساعت حود 6:10این خبرو بهم دادن اونقد خوشحال شدم که دلم میخواست فقط برم بالا کنار فاطمه جان وبچه رو ببینم ولی اجازه ندادن وگفتن که حال هردوشون خوبه باید حدوا 2ساعت منتظر باشی(که اینم از نقاط ضعف بیمارستان بود) تامادرش کمی هوشیار بشه وبچه رو هم میبرن اتاق ریکاوری تاچکاپ بشه
کم کم همه تماس میگرفتن وتولد بچه رو تبریک میگفتن هنوزم استرس داشتم چون نه مادر ونه بچه هنوز ندیده بودم وخیالم راحت نبود نزدیک ساعت 8 شب بود گفتن که پدر بچه میتونه بیاد بالا بچه رو ببینه
نگهبان گفت :برو طبقه 5 بخش سزارین . اونقدر هیجان ذاشتم صبر نکرم که آسانسور پایین بیاد ومثل برق 5طبقه رو دویدم بالا وارد سالن شدم
پرستار بهم گفت هر دوشون خوبن برو کنار همسرت نوزاذ رو هم الان میاریم رفتم کنار فاطمه جان درد داشت ونیمه هوشیار بود تبریک گفتمو بوسیدمش وگفتم بچه سالمو سلامته وگفتم حالا 3نفریم ازخوشحال شدبود خیلی ها میگفتن شبیه منه
یعنی کپی برابر اصل خوب واقعا هم به بچگی هایم نیز شباهت داره.
چند ذقیقه بعد پرستاری بابچه وارد اتاق شد وتبریک گفت وقبل ازاین که بچه رو بده گفت :وزن بچه 4کیلو100کرم وقد نوزاد 52سانت بود اصلان باورمون نمیشد
چون فکر میکردیم وزنش نهایت 3کیلو باشه ماشالله وزنش خیلی خوب بود وقد بلند .خودم وفاطمه جان وعمه سمیراوخاله خدیجه قبل بدنیا اومدن خوابشو دیده بودن فکرکنم به خواب خاله اش بیشتر نزدیک بود که گفته بودتپل وقدبلندبامژهای بلند(البته وقتی بدنیااومدمژه نداشت
تا بعد ببینیم همون میشه یا نه)
وقتی بچه رو بدستم داد بچه بر خلاف نوزاذان دیگر نه میکرد ونه اینکه چشمانش بسته بود خیلی خیلی بامزه بود
وقتی برای اولین بار به چهره محمدمتین عزیزمون نگاه کردم چنان ارام مهربون بود وبااون چشمای ناز براقش نگاهم میکرد خیلی خیلی ریبا بود این نگاهش را هرگز هرگز از یاد نخواهم برد .
محمدمتین دادم بغل فاطمه واوهم از خوشحالی اشک میریخت بوسه می زدو نوازشش می کردکه نوزاد هم شروع کرد به گریه کردن ...
وبدین ترتیب محمد متین دلبندمان درمنطقه بازاز نزدیک چهار گلوبندک تهران بیمارستان سیدالشهدا روز چهارشنبه غروب 12اسفند1390 مصادف با 29 ربیع الاول ساعت 6عصر چشم بدنیا گشود
))))))
محمد متین جان تولدت مبارک
(((((((
"خدایا": ازینکه یکی ازون فرشته های پاک مهربون آسمانونت را به ماهدیه دادی سپاسگذار
نظرات شما عزیزان: